مدح و ولادت امام حسن مجتبی علیهالسلام
بشکفت گل، به گلشن طاها چمن، چمن تا جـلـوه کرد مظهـر حُسن ازل، حسن از نـفـخـه نـسـیـم عـنـایت، به گـلـستان شد غنچه را ز شوق، به تن پاره پیرهن آمد به جلوه از صدف عصمت و عفاف دُرّی که شد خجل، ز صفایش دُر عدن طـفـلی به مـهـد عـزّت و اکـرام آرمـید کز لـعـل نـوش او لب کـوثـر چشد لـبن چـشمی به ناز چشم غزالان دشت چین لـعـلی چنان عـقـیـق درخـشنده در یـمن پـیـوند شـام تـیـره بـه انــوار صـبـحـدم بودی چو خرمن مه و چون خوشۀ پرن نـوری به تـابـنـاکـی نـور درخت طور تـابـیـد از آن جــمـال، در آئـیـنـۀ زمـن تـسـبـیـح گوی گشت در و بام، تا نمـود رخ در سرای فاطمه، آن نور ذوالمنـن آن والـی ولایـت و آن مـقــتـدای خـلـق آن در بـنـای فـتـنـۀ دشـمن، خـلـل فکن تا آرمـیـد در بـر زهـرا، سپـهـر گـفـت مه با ستاره گشته به یک برج، مقـترن پرسید عقل کیست، کشد فتنه را به حلم بشکفت لعل او به تبسم، چو گل، که من میـلاد او به ساحت سلطان انس و جان «عابد» بگوی تهنیت و خـتم کن سخن |